آنقدر چون بیماری که درد امانش بریده مسکن طلب کردم تا بی هوش روی تخت افتادم و از بخت بد طبیب به بالین آمد و من دردی حس نمیکردم تا حبیبم درمانش کند.اگر ذره ای دلاوری در وجودم بود خود را به سهراب تشبیه میکردم نه برای آنکه نوشدارو دیر به بالین آمد،چه،فکر میکنم دردش از جگر دریده به دست عزیز نبود و امانش را اثر نکردن آوای مهر در دل یار بریده بود.پس همان بیماری که سپاه رنج ملک جانش تسخیر کرده و کاخ آمالش به آتش کشیده و نورِ امیدش بی فروغ کرده مشبه بهتری است.بزدلی که مقابل تیغ جدایی سر خم کرد و حکم تنهایی را چون حکمی عادلانه روی چشمانش گذاشت و پس از آن خود را سرگرم مزرعه ی خیال کرد(هر چند نتوانست محصو
سالنی دو طبقه یا بهتر بگویم،دو سالن کنار هم.یکی بزرگتر از دیگری.سالن بزرگ از بالا یک پنجره دارد.صندلی ها با شیب تند چون سالن های پردیس سینمایی صف آرایی کرده اند و پایین دست چپ دری ست به سالن کوچک تر که به سالن آمفی تئاتر صد نفره ی دانشگاه می ماند!دو سالن، دیوار به دیوار هم چون پدر و پسری دست در دست هم.روی هر دو پرده،یک فیلم در حال اکران است.سالن ها از جمعیت لبریز است.سالن کوچک را دوستانم اشغال کرده اند و پس از چندی مرا بیرون میکنند به خاطر شلوغی و مزه پرانی! جمعیت سالن بزرگ را نمیشناسم.ردیف آخرِ سالن بزرگ روی پله مینشینم چندی بعد دستِ پر مهری را بر گردنم حس میکنم.عمویم است.باورم نمیشود.وقتی مح
با رگ های مالامال از زهرِ سخن،با تنی بی رمق،با ثانیه های قاصدِکوتاهیِ ناگزیرِ گردهمایی فکر و خیال و خواب و زنگ دوباره ی آغاز،باجانی رنجور از تکرار و ذهنی خسته از فرار و قلبی مملو از یادگار،بی حساب مینویسم.مینویسم از تنهایی.بی امید نجات،غرق در شنزارهای بهانه،پریشان،کلمات را پرواز میدهم شاید رازداری نامه های سر به مهر از پای پیامبران بردارد.عریان از هر برگ و بار در محاصره ی گرگان تقدیر سر به سنگ جبر میکویم تا بر زمینِ سردِ تیره خون متعفن از تجربیات همه تلخ،زهر را قبل از دریدگی،از بدن بشوید تا آسوده سر به راه کاروانیان سرنوشت بگذارم.از کابوس هولناک با چشمانی از حدقه در آمده و لباسی تار و پودش عرق